ایلیا محمدیایلیا محمدی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

ایلیا نفس مامان و بابا

یه روز تو خونه اسباب بازی با ایلیا ی شیطون بلا.

امروز که داشتیم تو راهروی بوستان رد میشدیم تا خونه ی اسباب بازی رو دیدیم  ، سریع گفتی : ""بیرم بچی ها بازی بوکو نم "" هیچی دیگه...منم دلررررححححممم گفتم بریم حالا این بماند که برات چند ثانیه پیش بستنی دستگاهی گرفتم و وقتی هوس خونه اسباب بازی زد به سرت و گفتی بریم من گفتم باشه بستیتو بخور گفتی نمیخورم سیر شدم!!! هیچی دیگه بستنی رفت تو آشغالها!!! منم خیلیییی ریلکس بودم بریم ادامه میگم چیه این سری با سری های پیش فرررق داشت این عکس مال یه هفته پیشه این جریانه... اینجام بستنی دستشه گفتم به موضوع میخوره خخخخ بستنی ذکر شده سالم و لیس! نخورده بوذ   واما قضیه اینسری: همونجوری که تو عکس معل...
1 دی 1392

عاشقانه هایی برای پسرم

ایلیا ی عزیزم  خداوند رو شکرگذارم که  به من لطف کرد و موجود پاک و معصوم و نازنینی مثل تو رو ، توی سرنوشتم قرار داد... تو که وجودت پر از عشق و محبته که بعضی وقتها عشق از رفتارت و حرفت و نگاهت سرازیر میشه و من ناباورانه تو دلم میگم مگه همین حسی وجود داره؟همچین عشقی رو میشه تجربه کرد؟ وقتی دستامو تو دستات میگیری و صدام میزنی : مامان من! چشمهاتو درشت میکنی و ابروهاتو میبری بالا و میگی عزیزه دلم ، دوست دارمت! عاشقتم ... مگه میشه دیوونه نشد؟؟؟ مگه میشه اشک نریخت؟ مگه همچین حسی غیر از این اتفاق جایی وجود داره؟ و آخرشم لبهای کوچولوتو میاری جلو و میگی بوس کنم تورو! عاشقتممممم همین و بس. &nb...
24 آذر 1392

اولین آرایشگاه رسمی آقا ایلیا

ایلیا جون ما همیشه واسه کوتاه کردن موهای خوشگلت یا خودمون اقدام میکردیم یا میسپردیمت دست عمو سهیلت که آرایشگره... اینسری بشدت هوس آرایشگاه بچه گونه کرده بودم و چون خودت هم تمایل نشون دادی بردمت باربر شاپ مجتمع بوستان. خیلی خیلی پسمل خوبی بودی و اولش ماشین بازی کرد و طی کوتاهی موهات  فقط  کارتون دیدی و یا سرت پایین بود... دست آرایشگرت هم درد نکنه چون هم خودمون هم همه ی اطرفیان از مدل موهات خوششون اومد. ابتدای قضیه...بعد از بستن پیشبند...قبل از کوتاهی در حین کوتاهی و مدل دادن به موها...جهت دختر کش شدن اتمام کار و اینم نتیجه که یه یادگاری کوچیکه از طرف باربر شاپ خوشگل مامان مبار...
1 آذر 1392

ایلیا و حضورش تو دو عروسی...ایشاالله عروسی خودت خوشگلم

به فاصله نزدیک ما دو تا عروسی دعوت بودیم اولیش پسر دایی بابا سعید و بعدی هم عروسی دختر دایی بابا سعید و شماهم با یه دست لباس توشون حضور پیدا کردی(شرمنده دیگه ) توعروسی هم که معلومه حسابی آتیش سوزوندی و به جای غذا هر دفع دو سه بشقاب شیرینی خوردی من موندم چجوری تونستی؟! چی دیدی تو این عکس اونوقت؟ بقیه ادامه مطلب تاریخ 24 شهریور ایلیا قبل از عزیمت به عروسی بیهوش شد بس که ذوق داشت بچه.... همچنان در تعجب!!! نمای کامل یه تیکه ناز وادا: اینم عروسی دوم:تاریخ 18 مهر ایلیا در حال کشف اطراف: فتح صندلی: بالاخره محل مورد نظر واسه خراب کاری رو پیداکرد ...
18 مهر 1392

یه عالمه عکس : همه جا ... همه مدل ... همه جور!!!

اینم یه سری از جدیدترین عکسهای ایلیا تو این یکی دو ماه اخیر ، با یه توضیح کوچولو:   ایلیا تو خواب ناز با ابزار آلات مورد علاقه اش(باب اسفنجی و پاتریک)دستشم دقت کنین همزن همزن برقی اینجانبه!!! ادامه مطلب... ایلیا و وسیله ایی که خودشون از فروشگاه انتخاب کردن و ما هم اجبارا براشون خریداری کردیم!!! که بسیار هم محبوب واقع شد و جدیدا شبها باهاش میخوابه!!! اسمشم (چینک) گذاشته!!! اصن یه وضی!!! روزها هم بر علیه ما استفاده میشه و استفاده جنگی داره!!! دقیقا ده ثانیه قبل از بیهوشی : در حال دیدن بااااب اسفنجی !!! بیهوش شدن در حال دیدن بره ناقلا!!! پاشو بزور کشیدم بیرون از لای مبل بعد ...
8 مهر 1392

ایلیا دیگه آقا شده ...

ایلیا جون ما الان دقیقا یه ماهه  که کلا پوشک رو گذاشته کنار و دیگه پوشک نمیشه... اولش اصلا فکر نمیکردم از پسش بر بیایی ولی یه هفته ایی کاملا یاد گرفتی و صرف نظر از یکی دو تا سوتی کوچولو آقا شدی... الان دیگه خدت لباستو در میاری و میگی :(( دشووویی برم!!! .... دارم )) خیلی خوشحالم . امیدوارم همیشه همینجوری یادگیریت خوب باشه و همه چی واست راحت باشه... راستی منو بابا واسه تشویقت هر چند بار یه برچسب بهت میدادیم که بچسبونی تو دستشویی و نتیجه تو ادامه مطلب هست... که البته زیاد توصیه اش نمیکنم(بخاطر محلش!!!) خدایا شکرت... البته با توجه به روحیه ی تنوع طلبی که داری هرروز چندتاشو میکنی نابووود میکنی ...
6 مهر 1392