ایلیا محمدیایلیا محمدی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

ایلیا نفس مامان و بابا

نوزده ماهگی ایلیا و یه عالمه کارهای جدید...

این روزها هر دقیقه و ثانیه اش برایمان تازگی دارد و خیلی خیلی جذاب است. چون که تو هر لحظه با یه حرف جدید یا یه کار تازه و یا رفتار بامزه ما رو سورپرایز میکنی. مثلا هر روز که از خواب پا میشی احوال تک تک اون هایی رو که میشناسی ازم میپرسی... مامان، بابا؟ من:سرکاره. مامان،عمه؟ من :خونه اشونه.مامان،مانی(مامانی)؟ من: خونه اشونه . مامان،عمو؟ من:خونه اشونه. مامان،امیر؟ من:رفته مدرسه. و تو در حالی که خیالت از بابت مکان قرار گیری! همه راحت شده،با رضایت میخندی! جند تا کتاب برات خریدم که شدیدا بهشون علاقمند شدی اسمشون میمی نی ه. و تا منو بیکار میبینی کتابهاتو میاری تا برات بخونمشون...هر کدوم رو حداقل سه بار!!! آخرش مجبور م...
21 آذر 1391

هووووورا واکسن هیجده ماهگی هم رفت پی کارش!!!

ایلیا جونم مهلت واکسن هیجده ماهگیت رسیده بود...و منم ازش خیلی وحشت داشتم... چون اکثر نینی هایی که تو سایت این واکسنو زده بودن خــــــیلی اذیت میشدن.  بالاخره 23 آبان منو شما ویکی از دوستام هدی جون با مبین کوچولو رفتیم خانه ی بهداشت و طی یه اقدام انتحاری موفق به زدن واکسن نینی ها شدیم... عکس سمت راستی قبل از واکسنه و چپی بعد از واکسن در حال رشوه گرفتن(خرید قاقالیلی) این باید بگم که بعد از واکسن اذیت شدی و موقع راه رفتن پات خیلی درد میکرد و گریه میکردی... تا سه روز هم تب داشتی...ولی خب عوضش رفت تا 6 سالگیت...عشق مامان عاشقتم. ...
28 آبان 1391

هیجده ماهگی آقا ایلیا نفس مامان و بابا

زمان میگذرد... زودتر از آنچه فکرش را میکردم...زودتر از آنکه بتوانم، خاطرات نوزادی ات را آرام مزمزه کنم... زودتر از آنکه حتی فرصت کنم از عطر نوزادیت سیراب شوم. دلم برای همه ی آن روزها تنگ است...و میدانم فردا هم دلم برای امروز میتپد... و امروز که یکسال و نیم از سالروز تولدت گذشته... باور کردم نوزاد کوچکم به کودکی بازیگوش و اجتماعی تبدیل شده... باور کردم گذر فوق سریع زمان را... کودک امروز من،مرد روزهای آینده ام...قلب و جانم از آن توست... هیجده ماهگیت مبارک جان مادر ...       ...         ...
21 آبان 1391

نینی پارتی کرج 2

امروز من و ایلیا خونه ی هدی جون دوست خوب نینی سایتی و البته همسایه ی نزدیک ! دعوت بودیم. اول از همه از هدی جون تشکر میکنم که خیلی اذیت شد و خونش رسما ترکید!!! بزرگ تر شدن و تغییر رفتار نینی ها تو این قرار کاملا به چشم میومد... میشه گفت دارن بازی کردن با همدیگرو یواش یواش یاد میگیرن. (البته با جیغ و گریه و شیطنت!!!) خلاصه بگم خیلی خوش گذشت... عکسها تو ادامه ی مطلب: اول از همه صابخونه: آقا مبین جیگر طلا که حسابی باهام دوست شد و بهم میگفت مامان!!! بعد هم باران خانوم که شیکمش و رونهای تپلیش حسرت یه گاز رو دلم گذاشت...دفعه بعد انشالله آقا مهدی رو که نگوووو...عاشق اون چشمای نازشم...
9 آبان 1391

مسابقه ی عکس روی جلد شهرزاد

سلام به همگی: ایلیا توي مسابقه مجله شهرزاد شركت كرده و الان با کمک شما جز 25 نفر برتر شده و حالا برای اول شدنش دوباره به کمکتون نیاز دارم . عکس برنده ی مسابقه روي جلد مجله شهرزاد چاپ میشه...بشتابید... برای رای دادن باید کد: 010 رو به شماره ی 20009592 اس ام اس کنین...به همین سادگی! هم اکنون نیازمند رای های سبزتان هستیم...   بازم ممنون... ...
8 آبان 1391

ىه قرار دوستانه ی خوب دیگه....

روز جمعه ...بیست و هشتم مهر ماه.... من و جمعی از دوستان نینی سایتیمون تصمیم گرفتیم که تا هوا خیلی سرد نشده، یه قرار خوب و باحال  بزاریم...که البته یکم سرد بود...ولی یکم!!! قرارمون توی پارک لاله بود...خیلی خوش گذشت...البته نینی ها هر کدوم میخواستن به یه سمت بدوند و شیطونی کننو این قضیه باعٍث شد که مامانا کمتر با هم صحبت و درددل کنن... ولی کلا خاطره انگیززززز بوووود... برای دیدن بقیه عکسها برین تو ادامه ی مطلب: اول از همه خانووم ها... کیمیا جون که خیلی ناناز شده بود:   حدیث خانووم که موهاشو کوتاه کوتاه کرده بود و یه تل خوشگل زده بود: و بعد هم آقا کوچولوووهای باحال... ...
28 مهر 1391