ایلیا محمدیایلیا محمدی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

ایلیا نفس مامان و بابا

اولین سیزده به در آقا ایلیای ما....

سیزده به در رفتیم دور از شهر یه روستایی که اسمش بیدگنه بود...با خانواده ی بابایی...بیست نفری بودیم...به صرف صبحانه و نهار و شام. همراه با یک فروند کامیون و سه ماشین سواری... خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا که امسال یه فرشته کوچولو هم همراهمون بود... یه فرشته ی تنبل که ٧٠ درصد سیزده به در رو لالا بود.و بقیش در حال شیطنت!!! یه عکس تکی: اینجا در حال آواز خوندن و دست زده بودی... یه عکسم با پسر عموی خوشگلت امیر جووون:   اینم از سیزده به در امسال ما.... ...
13 فروردين 1391

هوووورااااا....من تنهایی می ایستم!!!

چند روزه که آقا ایلیای ما به تنهایی(واسه ١٠-٢٠ ثانیه) وایمیسته.... خیلی باحال میشه یه جور حالت ترس داره که فوق العاده بامزس... بعدا نوشت:تا تاریخ ٦ فروردین ایلیا میتونه به تنهایی واسه چند دقیقه بایستد و یکی دو قدم لرزان بردارد.   ...
6 فروردين 1391

تولد تولد....تولد 10 ماهگیت مبارک....تولد تولد

پسر کوچولوی ما داره به سرعت برق و باد بزرگ میشه ... انقدر سریع که داره یادم میره یه روزی یه نینی خیلی کوچولو بود که حتی نمیتونست غلت بزنه...اما حالا یواش یواش داره راه میره.... خدایا چقدر زود روز ها از کنار هم رد میشن...شکر... واقعیتش دلم تنگ شده واسه وقتی که تو بغلم میگرفتمت و  ٥٠ سانتی بودی  !!! بی خیال... تولد ده ماهگیت مبارکه...به جمع دو رقمی ها خوش اومدی... در اینجا منو بابا تصمیم گرفتیم سورپرایزت کنیم و علاوه بر خریدن کیک واسه تو اونو در اختیارت گذاشتیم تا هر کاری که عشقت میکشه باهاش بکنی...تو هم نامردی نکردی و... آخ جون بازم کیک: میشه از نزدیک یه نگاه بهش بندازم؟؟؟ میشه یه ک...
21 اسفند 1390

ایلیا و اولین دور همی دوستانه

روز دوازدهم اسفند من موفق شدم با ایلیا به اولین دورهمی با دوستاش برم...که به همت یکی از دوستای خوبم جور شده بود....   ما با یه عالمه نینی با ماماناشون دور هم بودیم و حسابی به هممون خوش گذشت...و سمانه خانووم(دوست جونم) باعث شد بهباحال ترین مهمونی عمرم برم...وای که خیلی حال داد... علاوه بر ایلیا منم موفق به دیدن  دوست های خوبم شدم... اینم از  عکسها.... اینم معرفی تک تک نینی ها: کیمیا جونم: خوشگل - مهربوون - شیطون - کنجکاو - بازیگوش.  ژینو خانووم:یه خانووم کامل - ساکت - آروم - نمکی و ناز - فکر کنم خجالتی: الینا خانووم: کوچولوو ترین نینی - خوشگل - آروم - نگاه جذاب: ...
12 اسفند 1390

ایلیا و ایستادن...!

ایلیا تازگیا به وسیله ی هر چی که بشه باهاش خودشو بلند کنه، بلند میشه... و میتونه چند دقیقه تنهایی بیاسته....البته با تکیه ... مثل این جا:                             ...
5 اسفند 1390

چهاردست و پا!!!

       هـــــــــــــــــــورا .... ایلیا بالاخره یاد گرفته چهار دست وپا بره.... هـــــــــــــــورا قربون پسر خوشگل و نانازم برم من..... ایلیا جونم من و بابا عاشقتیم...شازده کوچولوی مهربون ما... انشالله تو زندگیت موفق باشی و پله های ترقی رو یکی بعد از دیگری طی کنی... و همواره خداوند بزرگ همراه و پشتیبانت باشه...   ...
26 بهمن 1390