تاريخ : پنجشنبه 29 / 12 / 1392 | 3:36 قبل از ظهر | نویسنده : فرناز فرجی

                      Welcome To My Site Sir 

صمیمانه از دوستداران واقعی ایلیا که

برای پسرمون کامنت میزارن وزحمت میکشن و وقت میزارن ممنونم!!!

 

 

 

خوش اومدین 

ممنون





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 / 3 / 1393 | 3:58 قبل از ظهر | نویسنده : فرناز فرجی

خیلی وقت بود که منتظر بودم ... سه سالگی ات بهانه ایی شد که باور کنم بزرگ شدی دیگه از اون نوزاد کوچولو خبری نیست وتو روبرومی ... مرد کوچکم...

و بازهم ادغام حس خوشحالی و ناراحتی...

چه زود ...ولی بالاخره باور کردم که وقتش شده اولین قدمت رو برای ورود به اجتماع برداری. 

اجتماع نینی کوچولوها... عزممون رو جزم کردیم که ساعاتی رو از تو دور باشیم و تو ازما...

بالاخره مهدکودکی شدی ... و چه خوشحالی از این بابت....عاشق اونجایی.

یه روزهایی با هم میریم یه روزهایی با بابا ... که تو روزهای با بابا رو ترجیح میدی ...

تا به امروز موقع برگشتن از مهد غرغر کردی که مامان بازی نکردم...برم بچه ها ... بازی کنم...

خوشحالم ک خوشحالی...

پی نوشت:

تازگی ها هم کلا از کلمه ی واسه استفاده میکنی...

واسه داغه=واسه چی داغه؟خندونک

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 / 3 / 1393 | 3:50 قبل از ظهر | نویسنده : فرناز فرجی

لل





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 / 3 / 1393 | 3:49 قبل از ظهر | نویسنده : فرناز فرجی

بعدا





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 / 12 / 1392 | 18:37 | نویسنده : فرناز فرجی

ببخش چند وقته سرم شلوغه و نمیرسم وبلاگتو بروز کنم ولی تولد امیرحسین جون بهانه ی خوبی شد واسه بروز شدن وبلاگتنیشخند

خب بریم سر اصل مطلب...

از چند روز قبل که بهت گفتیم تولده امیره میگفتی تولد منه خخخ چند روز طول کشید برات موضوع رو جا بندازیم که هر کسی جشن تولد خودش رو داره.قهقهه

کادو گرفتیم گفتی ماله منه دوباره اینم یه پروسه ی طولانی داشت و در آخر تو راضی شدی که بگی امیر تولدت مبارک اینم کادوتابرو

هیچی دیگه روز موعود رسید و ما وارد جشن شدیم تو تا کیک رو دیدی تمام آموخته های استادان(منو بابا) رو فراموش کردی و به سمت کیک و کادوها حمله ور میشدی...

یعنی انگشت بود که تو هوا میگرفتیم نخوره به کیک امیر بنده خدااوه

شمع هارو هم که به زحمت تک تک روشن میکردن و تو بلافاصله قبل امیر فوت میکردی

و این پروسه سه چهار بار تکرار شد تا امیر موفق شه نصف شمع هارو زودتر از تو فوت کنه و اعصاب نمونده بود براشکلافه

دست عمو درد نکنه یه کادو واست گرفته بود دستت که داد یکم آروم شدی و کلی بازی کردی باهاش. خلاصه به خیر گذشت زبان



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : 8 / 10 / 1392 | 4:17 | نویسنده : فرناز فرجی

امروز منو بابایی یهویی تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون و ببریمت یه شهر بازی خوب.

خلاصه از خواب ظهر انداختیمت و بردیمت شهربازی بازی نو

جای بزرگ و خوبی بود . خوش گذشت البته بیشتر به منو بابایی چون تو یه کم از اسباب بازی های حرکتی ترسیدینیشخند

بجاش منو بابا کلی بازی کردیم .من بیچاره سوار یه بویینگ شبیه ساز پروازی شدم انقدر منو زد تو درو دیوارش بدن درد گرفتمکلافهاینم شد بازی ؟

بابا هم سوار این ماشین بزرگها شد و مسابقه داد و قهرمانت شدقلبو تو مدام نگران بودی که از ماشینه بیافته.میگفتی بابا نیافتی مواظب باش.خنده

کلا چشمت ترسیدهزبان

بازینو

ادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 / 10 / 1392 | 4:18 قبل از ظهر | نویسنده : فرناز فرجی

بعذا





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 / 10 / 1392 | 4:10 قبل از ظهر | نویسنده : فرناز فرجی

نیشخندمنو بابا نشسته بودینم تو پذیرایی داشتیم تی وی میدیدیم که شاید پنج دقیقه ازت غافل شدیم...وقت تمام

دیدیم خبری ازت نیست هر جارو گشتیم نبودی اومدیم تو اتاقت  دیدیم از تو حمام صدا میاد ...

درو باز کردیم و با صحنه ی خیلی خوشگلی مواجه شدیم...هیپنوتیزمشما لطف کرده بودی دو تا از شامپوهاتو روی زمین تا ته خالی کرده بودی و به صورت نشسته لیز لیز بازی میکردی تازه کلی شامپوی بدون اب رو سرت ریخته بودی...هیچی دیگه سکته هه که رد شد...من بیچاره هم ساعت یازده و نیم روانه حموم شدم با جناب عالیاوه

(اون کرواتو میزنی میگی باب اسفنجی شدم)نیشخند(چه ربطی داشت الان؟)

اینم بماند که تو کف ها غرق شده بودیم دو تا شامپو کم نیست عین ماهی لیز بودی...دیگه بقیه اش نیاز به تعریف نداره...کلافه



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : 1 / 10 / 1392 | 3:17 | نویسنده : فرناز فرجی

امروز که داشتیم تو راهروی بوستان رد میشدیم تا خونه ی اسباب بازی رو دیدیمهیپنوتیزم ، سریع گفتی :

""بیرم بچی ها بازی بوکو نم "" هیچی دیگه...منم دلررررححححممم عینکگفتم بریم حالا این بماند که برات چند ثانیه پیش بستنی دستگاهی گرفتم و وقتی هوس خونه اسباب بازی زد به سرت و گفتی بریم من گفتم باشه بستیتو بخور گفتی نمیخورم سیر شدم!!!منتظر

هیچی دیگه بستنی رفت تو آشغالها!!! منم خیلیییی ریلکس بودمدروغگو

بریم ادامه میگم چیه این سری با سری های پیش فرررق داشتیول

ایلیا و لگوبازی



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 / 9 / 1392 | 3:39 قبل از ظهر | نویسنده : فرناز فرجی

ایلیا ی عزیزم  خداوند رو شکرگذارم که  به من لطف کرد و موجود پاک و معصوم و نازنینی مثل تو رو ، توی سرنوشتم قرار داد...فرشته

تو که وجودت پر از عشق و محبته که بعضی وقتها عشق از رفتارت و حرفت و نگاهت سرازیر میشه و من

ناباورانه تو دلم میگم مگه همین حسی وجود داره؟همچین عشقی رو میشه تجربه کرد؟

وقتی دستامو تو دستات میگیری و صدام میزنی : مامان من! چشمهاتو درشت میکنی و ابروهاتو میبری بالا و میگی عزیزه دلم ، دوست دارمت! عاشقتم... مگه میشه دیوونه نشد؟؟؟ مگه میشه اشک نریخت؟ مگه همچین حسی غیر از این اتفاق جایی وجود داره؟

و آخرشم لبهای کوچولوتو میاری جلو و میگی بوس کنم تورو!

عاشقتممممم همین و بس.قلب

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 / 9 / 1392 | 4:18 | نویسنده : فرناز فرجی

ایلیا جون ما همیشه واسه کوتاه کردن موهای خوشگلت یا خودمون اقدام میکردیم یا میسپردیمت دست عمو سهیلت که آرایشگره...از خود راضی

اینسری بشدت هوس آرایشگاه بچه گونه کرده بودم و چون خودت هم تمایل نشون دادی بردمت باربر شاپ مجتمع بوستان.

خیلی خیلی پسمل خوبی بودی و اولش ماشین بازی کرد و طی کوتاهی موهات  فقط  کارتون دیدی و یا سرت پایین بود...ماچ

دست آرایشگرت هم درد نکنه چون هم خودمون هم همه ی اطرفیان از مدل موهات خوششون اومد.

قلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد